903) تفسیر بلاغی و زیبایی‌شناختی داستان یونس ع در سوره صافات (حضرت یونس ع/4)

صافات: وَ إنَّ يُونُسَ لَمنَ الْمُرْسَلينَ (139) إذْ أَبَقَ إلَى الْفُلْك الْمَشْحُون(140) فَساهَمَ فَكانَ منَ الْمُدْحَضينَ (141) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُليمٌ (142) فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ منَ الْمُسَبّحينَ (143) لَلَبثَ في بَطْنه إلى‌ يَوْم يُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بالْعَراء وَ هُوَ سَقيمٌ (145) وَ أَنْبَتْنا عَلَيْه شَجَرَةً منْ يَقْطينٍ (146) وَ أَرْسَلْناهُ إلى‌ مائَة أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إلى‌ حينٍ (148)

ایجاز بر سراسر این داستان کوتاه سایه انداخته است. آغاز بلیغانه با تثبیت مقام از باب «الاحتراس» و نیز «حسن التمهيد» تا مانع تثبیت تقلیل مقام یونس ع در ذهن مخاطب شود. سپس بیان حادثه و خطا و در نهایت، بیان ختم به خیر شدن، جبران و اعاده حیثیت. هدف "تربیت الهی" با ذکر یک نمونه خارجی مشابه موقعیت است در عین حفظ حرمت او.

«وَإنَّ يُونُسَ لَمنَ الْمُرْسَلينَ» با تأکیدهای سه گانه اسمیه بودن جمله، «انّ» و لام مزحلقه تأکیدیه خبر از فضای انکار عمومی دارد؛ زیرا این حجم از تأکید برای تثبیت جایگاه رسالی او نمی‌تواند بدون وجه باشد.

آیه 140: «إذْ أَبَقَ إلَى الْفُلْك الْمَشْحُون» یکباره با رها کردن مسبِّب فرار- که ترک صبوری و حضور در محل خدمت است- با یادکرد وصف «آبق» (برده فراری) ‌در ضمن فعل «ابق» که استعاره تبعیه است، از شرایط بحرانی محل خدمت، ناشایست بودن ترک خدمت (به جهت ترک صبوری یا استعجال)‌ که به فرار تعبیر شده، و جایگاه او نسبت به «رب» و ضرورت پایبندی به مقتضیات این نسبت خبر می‌دهد. او به سوی کشتی شلوغ و انباشته‌ای گریخت.

«المشحون» نوعی تمهید بلاغی برای ادامه داستان است که در آیه بعد آمده است.

«فَساهَمَ فَكانَ منَ الْمُدْحَضينَ»

حرف «فاء» در «فَسَاهَمَ» بر تعقیب سریع نسبی دلالت دارد؛ یعنی پس از سوار شدن به کشتی، بی‌درنگ مرحله تازه‌ای از بحران آغاز می‌شود. توالی «فاء»ها (آیات 141-143)، ریتمی پرشتاب به روایت می‌بخشد و موجب زیبایی زبرزنجیری داستان است.

«ساهم» از «مساهمة» یعنی قرعه انداختن. کاربرد این لفظ به جای بیان فرایند قرعه‌کشی، ایجاز و در عین حال رسمیت عمل را می‌رساند؛ یعنی کار از حوزه تدبیر فردی گذشته و به یک داوری جمعی واگذار شده است.

«فَكَانَ منَ الْمُدْحَضينَ»: «مدحض» از «دحض» به معنای لغزش، زوال حجت، یا مغلوب و کنارزده شدن است. این واژه چند لایه دارد:

- در سطح ظاهری، یعنی او از کسانی شد که قرعه به نامشان افتاد و باید کنار گذاشته شوند.

- در سطح عاطفی، نوعی سقوط ناگهانی و بی‌پناهی را القا می‌کند.

- از حیث ریشه‌شناختی، تناسبی پنهان با لغزش و از دست رفتن جای پا دارد، که با اوضاع کشتی و دریا و اضطراب صحنه سازگار است. (مقاییس اللغة: الدال و الحاء و الضاد أصلٌ يدلُّ على زوالٍ و زَلَق.)

از سوی دیگر، تعبیر به «منَ الْمُدْحَضينَ» به جای «فَدُحضَ» یا «فَخَسرَ» او را در زمره یک گروه قرار می‌دهد؛ این نیز از ظرایف تعبیر بلیغانه است؛ زیرا می‌فهماند که جریان بر وفق یک سنت عادی بشری پیش رفته، نه به شکلی استثنایی و نمایشی، هرچند در ادامه یکباره از حالت طبیعی و بشری به تصویرپردازی خارق العاده و استثنایی روی می‌آورد (فالتقمه). از نظر بدیعی، میان «ساهم» و «المدحضين» نیز نوعی تناسب معنایی دیده می‌شود: قرعه، عرصه برد و باخت است و «دحض» نتیجه آن باخت. این پیوند، انسجام درونی جمله را تقویت می‌کند.

آیات 139 و 140-142 پارادکسی را در ذهن مخاطب مجسم می‌کند؛ یک شخصیت معنوی بلکه یک پیرمرد وجیه که سیمای انبیا را دارد، از خطایی که در ظاهر عبارت از آن سخنی به میان نیامده، فرارکنان به کشتی شلوغی سوار می‌شود و به جای رسیدن به نجات و آسایش، در یک حادثه شگفت، در قرعه‌کشی اجباری شرکت کرده، با بدشانسی تمام سهم دریا شده و طعمه ابرماهی می‌گردد.

در آیه 142 (فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُليمٌ) فای عاطفه بی‌درنگی را گزارش می‌کند و نشان می‌دهد این ساهم ارتباطی با «حوت[1]»‌ داشته است؛ به ویژه که حوت با الف و لام معرفه، به عهد ذهنی راجع است. داستان در این آیه به اوج تصویری خود می‌رسد. «فالتقمه» از «لقم» است؛ یعنی بلعیدن چیزی یکباره و در دهان گرفتن که خبر از بزرگی «حوت» دارد. «فالتقمه الحوت» صحنه را در کوتاه‌ترین عبارت، به تصویر کشیده است؛ یعنی به محض ورود یونس ع به آب، حوت (ابرماهی) او را بسان لقمه‌ای بلعید. ضمناً «التقمه» افزون بر دلالت بر عدم صدمه به او (برخلاف مثل "أکله") خوش‌خوان‌تر از «ابتلعه» است.

«مليم» (اسم فاعل از ألامَ) در جمله حالیه «وَهُوَ مُليمٌ» یعنی شایسته ملامت از سوی خود یا دیگران. البته دیگران او را ملامت نمی‌کردند بلکه شوم‌بخت و بدشانس تلقی می‌کردند مگر آن که از گذشته او با خبر بوده باشند، لیکن از نگاه خود او و نیز خدای متعال شایسته ملامت است. جمله حالیه ایجازگونه نشان می‌دهد بلعیده‌شدن صرفاً حادثه‌ای طبیعی نیست، بلکه مکافاتی است که با فرار او پیوند دارد و او را از وصول به اهدافش بازداشته است.

در آیات 143-144 (فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ منَ الْمُسَبّحينَ * لَلَبثَ في بَطْنه إلَى يَوْم يُبْعَثُونَ) « منَ الْمُسَبّحينَ» نشان می‌دهد نجات او از حکم حبس تا پرپایی قیامت- که مکافات خطایی چون خطای او بود- حاصل حضور او در میان کسانی است که خدا را تسبیح می‌گویند. ظاهر عبارت (حضور در جمع تسبیح‌کنندگان) نشان می‌دهد این ویژگی پیشینی است؛ یعنی او قبل از فرار و به شکم ماهی درآمدن جزو تسبیح‌کنندگان بوده است نه صرفا در درون ماهی؛ زیرا در درون ماهی غیر از او کسی وجود ندارد و بیرون از ماهی نیز تسبیح‌کنندگان در شرایط او نیستند، لیکن آیات 87 و 88 سوره انبیاء معنای آیه را به تسبیح او در دل ماهی منصرف می‌کند: «...فَنَادَى‌ فىِ الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَاهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنىّ‌ كُنتُ مِنَ الظَّلِمِينَ (87) فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمّ‌ وَ كَذَالِكَ نُجِى الْمُؤْمِنِينَ(88)»

در جمع بین این دو دیدگاه می‌توان گفت:‌ صفت «مسبّح» با ساختار اسمی، بر "ثبوت و مَلکه" دلالت دارد؛ یعنی یونس ع پیش از بلا، اهل تسبیح بود. هرچند طبق آیات سوره انبیاء (فَنادى‌ في الظُّلُمات...)، مصداق اکمل این تسبیح در شکم ماهی رخ داد، اما تعبیر «کان من...» نشان می‌دهد که نجات، پاداش آن روحیه‌ تسبیح‌گرایانه است.

«لَلَبثَ في بَطْنه إلى‌ يَوْم يُبْعَثُونَ»

از فعل «لبث»‌ با فاعلیت یونس همراه با لام تأکید می‌ توان دریافت که او درشکم ماهی زنده باقی می‌ماند نه این‌که شکم ماهی قبر دائمی او باشد؛ چنان‌که برخی مفسران گفته‌اند (تفسیر زیبایی‌شناختی روشی).

در آیه 144 به جای «فی بطنه» «سجنه»‌ نیامد تا شرایط حادتری را نسبت به «سجن»‌ که طبق متعارف از امکاناتی برخوردار است، گزارش کند.

در آیه 145 (فَنَبَذْناهُ بالْعَراء وَ هُوَ سَقيمٌ) با فای عاطفه بر سرعت نسبی اجابت و نجات اشاره دارد و با «نبذناه» (پرتاپ کردیم/ انداختیم او را) با ظاهر خشن آن- که در تفسیر زیبایی‌شناختی داستان در سوره قلم از آن سخن به میان آمد- و نسبت آن به خود که اشاره به فاعلیت خدا و مأمور بودن حوت است، تقابلی تصویری از مکان قبل و مکان فعلی به دست می‌دهد.

«و هو سقیم» به جای «وَ هُوَ مَذْمُومٌ» خود رحمتی بر یونس ع است که پیش‌تر در تبیین بلاغی سوره قلم گذشت.

در ادامه آیه «وَأَنْبَتْنَا عَلَيْه شَجَرَةً منْ يَقْطينٍ» نشان می‌دهد که یونس ع مدتی در «عراء»‌ بر زمین بوده است که خبر از شدت بیماری دارد. «انبتنا علیه»‌ مشتمل بر تضمین است؛ یعنی ژرف‌ساخت آن چنین بوده است:‌ و انبتنا فی جنبه فی الارض شجرة من یقطین و سترته الشجرةُ قائمَةً علیه/ أظلّته علیه. (ما در کنار او درختی رویاندیم در حالی که آن درخت بر او سایه افکنده یا او را پوشانده بود.) از منظر زیبایی‌شناختی، اگر قرآن می‌فرمود: أنبتنا عنده شجرة (نزد او درختی رویاندیم)، این تصویر فاقد حس حمایتی و در آغوش کشیدگی بود. اما تعبیر «عَلَيْهِ» تصویری از سایه‌بانی طبیعی و چترگونه از برگ‌های پهن کدو (یقطین) ترسیم می‌کند که مستقیماً بر روی پیکر بیمار او سایه انداخته است و این نشان دهنده رحمت و تسکین الهی بلافاصله پس از پرتاب شدن به ساحل عریان (العراء) است. در خصوص درجه بیماری، در روایات آمده که پوست و گوشت او (بر اثر اسید معده) در حال اضمحلال و از بین رفتن بود که بر طولانی بودن نسبی مدت ماندن او در شکم ماهی خبر می دهد؛ چیزی که اسم فاعل آمدن «مسبِّح» درضمن یک جمله اسمیه به جای آوردن فعل بر آن دلالت دارد (یعنی بر اساس دیدگاهی که تسبیح را به شکم ماهی منصرف می داند، بقای او در شکم ماهی به حدی بوده که بتوان برای بیان آن از اسم فاعل دال بر پایداری نسبی استفاده کرد). در برخی روایات مدت ماندن در شکم ماهی 40 روز بیان شده است.

آیات 147-148 (وَأَرْسَلْنَاهُ إلَى مائَة أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ * فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إلَى حينٍ) در حقیقت اعاده حیثیت برای یونس ع است که در مورد آن و دیدگاه مختار و مشهور پیش‌تر سخن گفتیم.

مراجعه شود به

https://javahery.blogfa.com/post/877/899)-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%86%da%a9%d8%aa%d9%87-%d9%85%d9%87%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%a2%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%db%8c%d9%88%d9%86%d8%b3-%d8%b9-(%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%db%8c%d9%88%d9%86%d8%b3-%d8%b9-1)


[1] . مقاییس اللغة:‌ الحاء و الواو و التاء أصلٌ صحيح منقاس، و هو من الاضطراب و الرَّوغان، فالحُوت العظيم من السّمَك، و هو مضطربٌ أبداً غير مستقرّ؛

‌حرف «حاء»، «واو» و «تاء»، ریشه‌ای صحیح و قانون‌مند (دارای یک اصل معنایی مشترک [اصطلاحی است که ابن‌فارس در کتاب خود به کار می‌برد تا نشان دهد این ریشه، پراکنده نیست و تمام مشتقات آن به یک هستهٔ معنایی واحد و قانون‌مند بازمی‌گردند. در اینجا، آن هستهٔ معنایی «ناآرامی، تکان‌های پیاپی و گریزپایی» است]) است که به معنای "اضطراب (تکان‌های پیاپی)" و "روغان (آمد و شدِ فریبکارانه/گریزپایی)" است؛ از همین رو، به ماهی بزرگ، «حُوت» می‌گویند؛ چرا که همواره در حرکت و اضطراب است و آرام و قرار ندارد.

902) تفسیر بلاغی و زیبایی‌شناختی داستان یونس ع در سوره قلم (حضرت یونس ع/3)

قلم: فَاصْبر لحكْم رَبّكَ وَ لَا تَكُن كَصَاحب الحُْوت إذْ نَادَى‌ وَ هُوَ مَكْظُومٌ(48) لَّوْ لَا أَن تَدَارَكَهُ نعْمَةٌ مّن رَّبّه لَنُبذَ بالْعَرَاء وَ هُوَ مَذْمُومٌ(49) فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ منَ الصَّالحينَ(50)

عدم ذکر نام نقش اول داستان (یونس) و انتخاب تعبیر «صاحب الحوت»‌ که اگر برای نخستین بار و مخاطب از داستان بی‌خبر باشد، کاملاً مبهم است، و نیز اوصاف «مکظوم»‌ و «مذموم»‌ که بدون بیان علت بر ابهام می‌افزایند، نشان‌هایی هستند که این فراز از داستان نخستین فراز نازل شده از داستان نیست و پیش‌تر گزیده‌ای از داستان که روشن‌کننده این ابهامات است، نازل شده است؛ یعنی در ترتیب نزول نمی‌توان آیات مربوط در سوره قلم را مقدم بر صافات و انبیاء فرض کرد؛ زیرا نتیجه آن ابهام غیر بلیغ است. (پیش‌تر به این نکته اشاره شده بود).
افزون بر این، به لحاظ محتوا نیز این درجه از تنذیر و هشدار در خصوص «صبر» بر انجام وظیفه نمی‌تواند مربوط به سوره‌های اولیه باشد؛ از این رو می‌توان ترتیب تقدیم سوره قلم بر مثل صافات را به لحاظ آیات ابتدایی آن دانست. (والله العالم)

در این فراز کوتاه، یک امر، یک نهی، یک روایت سقوط و نجات و تهدید و گزارش نهایی و جبران ضرر جمع شده که یک جلوه از ایجاز بلاغی قرآنی است. در تراز بلاغی، اگر مقام، مقام ایجاز باشد، عدم لحاظ آن صرف از دست دادن یک صنعت زیبایی‌شناختی نیست بلکه کاستن از بلاغت و اثرگذاری عمیق است؛ همان گونه که اگر مقام مقام زبان معمول و رایج باشد، نباید از زبان ادبی و کنایی و شاعرانه بهره گرفت؛ مثلا در مقام گفتگو با یک میوه فروش نمی گوییم: این گوهر سرغ باغ و یاقوت‌دان طبیعت (انار) کیلویی چند؟

در این آیات که هدف انذار و تربیت است، تکرار دانسته مخاطب از بلاغت می‌کاهد. مقام مقام ایجاز و اشاره است.

1. «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ»
حرف «فـ» تفریع بر آیات پیشین است؛ یعنی حال که فرجام مکذبان عذاب و استدراج الهی است، وظیفه تو صبر است. تعبیر «لحُكْم رَبكَ» نشان می‌دهد که صبر باید در طول حکم و تقدیر پروردگار باشد. این تقدیر شامل مهلت دادن به کفار و سختی استمرار دعوت است. تعبیر «ربّک» با افاضه «ربّ» به ضمیر مخاطب، حامل لطف و ولایت خاصه الهی بر پیامبر (ص) در طول مأموریت است تا به او در تحمل بار رسالت قوّت ببخشد. همچنین می توان استفاده کرد که این صبر بر حکم جنبه تربیتی برای خود پیامبر اکرم ص نیز دارد؛ زیرا «فاصبر»‌ از «رب»‌ صادر شده است.

2. «وَلَا تَكُن كَصَاحب الْحُوت»
اشاره به حضرت یونس ع با تعبیر «صاحب الحوت»‌ (همدم/صاحب اَبَر ماهی) حامل بار حسی سنگین‌، فشرده‌ و پایدار (طولانی) برای مخاطب است. این حس زمانی منتقل می‌شود که مخاطب اجمالاً‌ بر داستان اشراف داشته باشد.

افزون بر این، یادکرد داستان یونس نبی نه برای تقبیح شخصیت او است بلکه برای تقبیح فعل او در یک حادثه است؛ یعنی این که گفتیم مانند او نباش، مانند او در فعلش در آن واقعه و ابتلاء خاص نباش؛ بنابراین از نام خاص (یونس)‌ به سوی برچسب موقعیتی (صاحب الحوت) تغییر جهت داده می‌شود تا کارکرد تربیتی آن تشدید شود. (والله العالم).

۳. «إذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ»
مَکْظوم: از ماده «کظم» به معنی بستن دهانه مشک پر از آب و کنایه از کسی است که مملو از یک حالت روانی (اندوه یا خشم یا هر دو) انباشته و فروخورده در درون خویش است و به انسداد کامل روانی رسیده و توان ابراز یا تخلیه آن را ندارد.
خدای متعال با یک وصف از حال صاحب الحوت خبر می‌دهد. او در حال انسداد روانی خدا را خطاب قرار داد (نادی)؛ نفرمود:‌ ناجی (آهسته صدا زدن) بلکه فرمود «نادی» (صدا زدن به آواز بلند) تا بُعد معنوی به تصویر کشیده شود. او در سلول انفرادی ابدی با اعمال شاقه (بیماری) و بدون هیچ خدمات رفاهی به حالت مکظوم درآمده و خدا را از اعمال تاریکی‌ها ندا می‌دهد و فریاد می‌زند.
اشاره به چنین وصفی خود هشداری است برای مخاطب این آیات (پیامبر اکرم ص) که در صورت عدم مراقبت ممکن است به چنین فرسایش و انسداد روانی گرفتار آید. مربی (حتی در سطح پیامبر) در مواجهه با دیوارهای بلند تکذیب، تمسخر و اتهامات سنگین (مجنون)، در معرض «کظم» (انباشت اندوه و خشم) قرار می‌گیرد و اگر این فشار درونی با تکیه بر «صبر تحت ربوبیت» (فاصبر لحکم ربک) مدیریت نشود، ممکن است به گسست ناگهانی از میدان رسالت بینجامد. سوره قلم نسخه پیشگیری از فرسودگی شغلی و رسالی را «صبر متصل به حکم رب» معرفی می‌کند.

4. «تَدَارَكَهُ نعْمَةٌ مّن رَّبّه»

از ماده «درک» (و هو لُحوق الشّى‏ء بالشى‏ء و وُصوله إليه‏)، به معنای به فریاد رسیدن برای جبران یک مافات یا جلوگیری از سقوط است؛ یعنی رحمت الهی به سرعت خود را رساند تا یونس در حال سقوط در وادی ملامت را دریابد.

تدارک از باب تفاعل است و بر لحوق متتابع و جبران کننده و یا نوعی مبالغه دلالت دارد (والله العالم). در تصویرسازی حاصل از کاربست این واژه، رحمت از ابتدا بر داستان محیط نیست بلکه در لحظه بحرانی سرنوشت را تغییر می‌دهد؛ از این رو این صیغه از «أدرکه» قوی‌تر است؛ زیرا حس ترمیم و استنقاذ را نیز در بر دارد.

نعمت نیز نکره آمد تا ضمن گسترش افق معنایی، بر تفخیم و تعظیم آن دلالت کند.

5. از «من ربه» نیز بسا بفهمیم که این نعمت نه حاصل آن نداء و توبه بلکه حاصل لطف پروردگار بود و از این رو نقش آن را در واقعه یونس ع از حالت طبیعی بودن در برابر توبه و نداء به یک ارفاق خاص بدل می‌کند.

6. «ربّ»‌ در این سه آیه تکرار شده که می‌فهماند این داستان در مسیر تربیت پروردگار تعریف می‌شود. صبوری در عمل کردن به حکم و مجازات همه و همه در مسیر تربیت ربوبی است.

7. «لَنُبذَ بالْعَرَاء وَ هُوَ مَذْمُومٌ»

هم‌زمان سه نکته منفی و تحقیرآمیز را گزارش می‌کند:‌ «لنبذ» از «نبذ» به معنای طرحٍ و إلقاء (پرت کردن؛ انداختن) که نوعی برهنگی حمایتی و دور کردن همراه با بی‌اعتنایی را گزارش می‌کند.

«عراء» یعنی بیابان خالی و خشک و بدون سایه؛ یعنی در یک مقابله تصویری زیبایی‌شناختی یونس ع از شکم ماهی که ضیق و فشرده بود به انکشاف عریان و بدون حفاظ تغییر مکان داد که هر دو مشمول نوعی «ذمّ»‌ اند.

حالیه «و هو مذموم» وضعیت طبیعی و مورد انتظار چنین فردی است لیکن در این داستان خاص، «نعمت»ی از جانب پروردگار او را دریافت از از وضع «مذموم»‌ که به درون و شخصیت و مقام او بازمی‌گردد، به وضع «سقیم» که به جسم او بازمی‌گردد، ارتقا یافت.

8. «فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ‏ الصَّالِحِين‏»

«اجتباء» «برگزیدن»‌ صرف نیست بلکه «اصطفای/اختیار/جمع مقرون به تقریب» و «برگزیدن و ارتقای دوباره در مدار قرب» است.

فای عطف در ابتدای آیه، نهایت داستان و ختم به خیر شدن را به واسطه آن «نعمت»‌ گزارش می‌کند و دفاعی از یونس ع است. این پایان که خبر از «برگزیدن» و از «الصالحین» قرار دادن است، ذهن مخاطب را به عظمت و جایگاه مهم آن «نعمت» منصرف می‌کند؛ آن نعمتی که یونس ع را از مهلکه نجات داد و ارتقا بخشید. آن نعمت را می‌توان به مدد تفسیر بین سوره‌ای بر ذکر یونسیه تطبیق کرد. ذکر یونسیه توبه در قالب «تسبیح»‌ است که بیان آن درجای خود می‌آید.

آن نعمت آن قدر مهم بود که او را در زمره «الصالحین» قرار داد و اما «الصالحین» چه کسانی هستند، باید به سراغ آیات دیگر و کاربست این وصف درخصوص پیامبران دیگر رفت. این وصف در مورد حضرت ابراهیم ع نیز به شکل عجیبی آمده است و نشان می‌دهد آنان نه هر صالحی بلکه صالحان ویژه هستند: «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحينَ‏» (130).

*****

در مجموع، چون مخاطب (پیامبر اکرم ص) از داستان آگاه است، تنها به پرده نهایی داستان اشاره شده است؛ یعنی حالت یونس ع زمانی که به زندان حوت درآمده و با آهنگ بلند خدا را صدا می‌زند. یعنی ای پیامبر اگر بر حکم پروردگار صبر پیشه نکنی، همچون یونس که بر حکم پروردگار صبر مورد انتظار را نداشت، به عذاب گرفتار می‌شوی. گمان هم نکن که یونس ع در نهایت بخشوده شد و به مقامش یا مقامی برتر بازگشت، بلکه آن حاصل یک «نعمت»‌ از جانب خدا بود (من ربک) نه حاصل عمل او. یعنی اگر آن نعمت نبود، پس از توبه و ندای یونس در شکم ماهی، نهایتاً به جای نامناسبی انداخته می‌شد که حالت او «مذموم»‌ بود. بله، تبدیل حالت از چنین سرنوشتی به سرنوشت نیک حاصل یک نعمت بود که معلوم نیست همیشه برقرار باشد! و این نوعی تهدید اضافی بر عدم صبر است.

تذکر

آنچه در بیان بلاغی متن آمد،‌ حاصل ذوق ادبی و شمّ‌ زبانی ادبا یا نگارنده است و صرفا در قالب و چهارچوب احتمال قابل طرح است و این تذکر همواره برقرار است.

901) یک درس خداشناسی در برگشت از نماز جمعه

گاهی یک رخداد ساده تأثیری عمیق‌تر از صغرا کبرا چیدن های فلسفی و کلامی برجای می‌گذارد. علی ما نُقِل، زمانی یکی از فلسفه‌پژوهان مغرب‌زمین برای دخترش که در مقطع دکتری تحصیل می‌کرد و از او خواسته بود ادله توحید را برایش بنویسد، پس از نوشتن ادله فلسفی، در پایان نامه نوشته بود: اما این را هم اضافه کنم علی بن ابی طالب - که اعقل عقلاست (و نهج البلاغه و کلمات قصارش به وضوح بر آن دلالت دارد) - او هم به توحید باور دارد. پس از مدت‌ها نامه آمد که از ادله‌ات چیز زیادی نفهمیدم ولی تذکر پایانی به دلم نشست. آری!‌ گاهی برخی سخنان و وقایع ساده اثر عمیق برجای می‌گذارند.

امروز در راه بازگشت از نمازجمعه، در بین جمعیتی که پراکنده شده و گروه گروه راه خود را می‌رفتند، من نیز به طرف خوردو می‌رفتم که نزدیک بیمارستان بقیة الله پارک کرده بودم. میانه راه گفتگوی یک پیرمرد ترک زبان و غریب با یکی از نمازگزاران توجهم را جلب کرد. پیرمرد کاغذی به دست داشت که آدرسی بر آن نوشته بود و از او می‌خواست راهنمایی‌اش کند. گویا پیرمرد ضعف شناختی اندکی هم بر اثر کهولت سن داشت. آن شخص آدرس را بلند می‌خواند و من هم که می‌گذشتم، آدرس را شنیدم. با تعجب دیدم آدرس نزدیک منزل ماست! و او برای رسیدن به آنجا باید چند بار سوار و پیاده شود یا ماشین دربست بگیرد. وارد قصه شدم و گفتم آدرس را من بلدم و او را با خود بردم و رساندم. این اتفاق ظاهرش ساده است!‌ کافی بود آن شخص آدرس را بلند نخواند یا من آنجا نباشم و کمی زودتر یا دیرتر از آن‌جا عبور کرده باشم. خدا گاه با یک رخداد ساده به ما می‌فهماند که حضور دارد و حواسش به همه چیز هست. خوشا به حال کسانی که حضورش را با قلبشان احساس می‌کنند و به وعده‌هایش اعتماد دارند!

جالب‌تر این‌که امروز بعد از نماز رفتم بیمارستان عیادت یکی از نزدیکان - که خدا او و همه بیماران را شفای عاجل و کامل عنایت کند - این حادثه را نقل کردم، یکی از برادرهایم نیز آنجا بود. گفت عجیب‌تر از این را بگویم. زمانی منزل والده ما مجلس روضه‌ای برقرار بود. من از جای دوری که ده‌ها پیچ و جاده و کوچه با منزل والده فاصله داشت، عبور می‌کردم. دو پیرزن دست بلند کردند. توقف کردم؛ سوار شدند. گفتم:‌ من تا پایان همین کوچه می روم بعد مسیرم جای دیگر است. گفتند مانعی ندارد خدا خیرت دهد تا جایی که مسیرت می‌خورد، ما می‌آییم. اخوی نقل کرد پایان هر کوچه و خیابان گفتم من مسیرم فلان سمت است و آن دو پیرزن هم گفتند اتفاقاً‌ مسیر ما هم آنجاست و خلاصه آن قدر (در منطقه تاریخی و قدیمی قم) از این کوچه به آن کوچه و از این محل به آن محل رفتم و آنان همچنان می‌گفتند مسیر ما هم همین جاست که کم کم شک کردم. این قصه تا جایی ادامه یافت که وارد کوچه تقریبا سه متری خانه پدری شدم و آنان همچنان می گفتند مسیرشان همین جاست و در نهایت جلوی خانه والده توقف کردم و گفتم این آخر مسیر من است! آن‌ها هم گفتند اتفاقا ما هم می‌خواهیم به همین خانه برویم روضه دارند!‌ آن گاه با تعجب پرسیدند: نکند شما پسر حاج‌آقا جواهری هستید!

حقیقتاً گاه بزرگ‌ترین درس‌های خداشناسی در همین حوادث ساده پیرامون ما نهفته است؛ اگر اهل فکر و تأمل باشیم!